تبليغاتX
سید محمد جواد ذاکر طباطبایی
هرگونه الگوبرداری و استفاده از محتویات وبلاگ سید بدون اطلاع و ذکر منبع اشکال شرعی دارد...

کربلا برا ديدنت چشم انتظارم
           همه لحظه لحظه ها رو ميشمارم
                        به خدا خسته شدم بسه جدايي
                                 کي ميشه سر روي شش گوشه ات بذارم...

سوم آقا که اين شعر رو با دلي شکسته توي وبلاگ گذاشتم فکر نميکردم اين انتظار و جدايي ...

از اربعين تا آخر صفر مسافر عراقم ...

وقتي قراره از چيزاي بزرگ گفته بشه چقدر کلمات ناچيزن ...

نيومدم که با اين پست دلاي منتظرو بسوزونم ، نه ، ... :

* اگه لايق باشم غير از نايب الزياره بودن ميخوام نامه رسونتون به آقا بشم ...
نامه هاتونو تا تاريخ 5 - 1۲ - 1386 تو نظرات همين پُست با ذکر نام خودتون و حرم مورد نظرتون بذاريد.

* يه قرار مشهد به پيشنهاد بچه هاي وبلاگ سيد پارسال داشتيم که امسال تجديد شد ...
روز جمعه 17- 1۲ - 1386 برابر با 28 صفرالخير - بعد از نماز ظهر و عصر - صحن قدس - زير ديوار کتيبه - با نشان شال سبز.

* قرار سر خاک به بهونه سالگرد وبلاگ سيد رو هم که فراموش نخواهيم کرد ...
روز سه شنبه 21 - 11 - 1386 همراه با شال سبز نشان هميشگيمان سر خاک سيد.

* پُست هاي مربوط به مدتي که نيستم رو انشالله بعد از بازگشتم در وبلاگ سيد ميذارم ...
که احتمالا مربوط به اربعين حسيني ، سالروز شهادت امام حسن (ع) و امام رضا (ع) و رسول الله (ص) ، برگ سبز ذکر وقايع صفرالخير ، برگ سبز آخر صفر و اول ربيع الاول ، ماهگرد سيد ، سالگرد وبلاگ سيد.

* يه رسمي هست براي مسافرا به حلاليت طلبي و خداحافظي ...
حلالم کنيد. به خدا سپردمتون.

يه چيزايي هم هست الان بهتون نميگم ميذارم برا وقتي که برگشتم. پس دست به دعا نشيد که الهي برم ديگه برنگردم...

+ نوشته شده در روز  سه شنبه سی ام بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

تاریخ ولادت:1343 هجری قمری

محل ولادت: نجف

تاریخ وفات:1419 هجری قمری

محل دفن: قم

اساتيد: حضرات سيد عبدالهادي شيرازي ، سيد عبدالاعلي سبزواري و...

استاد عرفان: سید علی قاضی طبا طبایی

هنگامي كه هشت ساله بودروزي هنگام بازي شيخ مرتضي طالقاني به او گفت:"درسرت نور است تو به درد بازي نميخوري!"و سيد عبدالكريم تا 21 سالگي دامان شيخ مرتضي رارهانكردو زماني كه 18 سال بيشتر نداشت با راهنمايي ايشان به شرف حضور در محضر استاد كل ايت الله سيد علي قاضي نائل امد.در ان زمان ايت الله سيد علي قاضي 79سال داشت واكثر شاگردان ايشان مجتهد مسلم بودند با وجود اين سيد عبدالكريم در زمره شاگردان قاضي درامد وبسيار مورد محبت وتوجه ان نادره دوران قرار گرفت.ايت الله كشميري خودنقل ميكند:"يك بار صحبت از خرما شد من گفتم:"من خرماي دري رادوست دارم."بعد رفتم منزل پس از مدت كوتاهي ديدم درميزنند دررا باز كردم ديدم اقاي قاضي ديدم اقاي قاضي خرماي دري خريده ودرجيبش گذاشته وبرايم اوردهاست!"
در سالهاي اقامت در نجف به اعمال واذكار كثير روزه ها ورياضت هاي بسيار مشغول بود .قبرستان وادي السلام شبهاي بسياري شاهد مناجات ورازو نيازش بود.به گفته فرزندش سيد محمود كشميري او شبانه روز در حال ذكر بود حتي درحال راه رفتن زبانش به ذكر الهي مترنم بود. يكي از شاگردانش ميگويد:"يك بار به قلب خود اشاره كرد وفرمود سرت رابگذار اينجا!"سرم راروي قلب اقا گذاشتم وشنيدم مثل ساعتي كه دائم كار ميكند ذكري دائما تكرار ميشود!"
اين عارف شيدا هنگام نماز چنان مجذوب ميشد كه گويي خدارا مي ديد واطرافيان مكررا ديده بودند كه چهره اش بعد از نماز دگرگون مي شد.
او به خاك نجف عشق مي ورزيدومي فرمود:"خاك نجف مربي است، مخصوصا راه را براي سلوك انسان باز وروح راگشاده مي كند قبله من نجف است."اما درسال1359ش. به سبب جو اختناقي كه رژيم بعث عراق به وجود اورده بود مجبور شد به ايران هجرت كند. وجود ذي جودش حدود بيست سال درايران دستگير مشتاقان وطالبان راه حق بوداما همواره هواي بازگشت به نجف را داشت ميفرمود :"ارزو دارم روزي برگردم نجفباريشم ان حرم راجارو كنم!"

کتاب شیدا از انتشارات موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس به شرح سیر عرفانی این عارف شیدا پرداخته است.

+ نوشته شده در روز  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

مطالعه این پُست را به شما پیشنهاد مینمایم

 

 

و اما حرف آخر...

 

پنجشنبه شب با بچه های وبلاگ سید

چشم به در کنفرانس منتظر ماندیم ؛ هیچ کس نیامد...

شکر خدا گویا حرف و حدیثی باقی نمانده...

حجت وبلاگ سید تمام شد...

از این پس بیش از پیش جایی برای زمزمه درباره وبلاگ سید

و افراد مربوط به آن نخواهد بود...

پس یادمان باشد دیگر کسی گول شیطان را نخواهد خورد...

 

۲۵-۱۱-۱۳۸۶


 

جوابیه:

...

 

پيامهاتون رو خوندم... جالبه که همه خصوصي پيغام گذاشته بودن!!!

اگه موضوع اينقدر خصوصيه پس چرا پي آن به هر کس و نا کسي

رجوع ميکنيد!؟ البته یکی دو پیغام غیر خصوصی هم وجود داشت که

اشتباها در این پست قرار گرفته بود و به جای بیان سوال به بیان سطح

فرهنگی و خانوادگی و تربیتی نویسنده پیغام پرداخته شده بود خب

بنابر رسم وبلاگ سید طبیعی ست که اینگونه پیغامها در وبلاگ جایی

نداشته باشند و زحمت خوندنش رو هم نه به خودم بدم نه به دیگران...

قبل از پرداختن به مطالب ميخواستم يه چيز کلي رو بگم:

متن اين پست مربوط به شخص خاصي نبود عجيبه که افرادي

به خودشون گرفته بودن! خيلي بده که آدم به خودشم شک داشته باشه

ولي توقع داشته باشه ديگرون بهش اعتماد کنند.

همچنين درج اين پست بعد از دو ماه از رفتن مديريت و بعد از يک ماه

از آمدن من در وبلاگ سيد مثل بقيه مسايل آن از جمله تقديمي هاي

وبلاگ ، زمان آمدن من براي ادامه کار وبلاگ ، برگزاري کنفرانسهاي

وبلاگ ، قرارهاي وبلاگ و ديگر فعاليتهاي پيش از اين و پس از اين

برنامه ريزي شده و از پيش تعيين شده ميباشد پس اين رو هم مطمئن

باشيد اين جريان صد در صد تحت تاثير مواردي که ذکر کرده بودم

نبوده. درضمن بعضي مدعي شده بودند که روابط خاص و ويژه اي با

مديريت داشته اند و... والله بنده به طور کامل روابط رو مطالعه کردم و

شايد بشه گفت بهتر از خود شما ميدونم کيفيت و کميت ارتباطات

چگونه بوده پس بنابر اطلاعاتم عمل ميکنم...

 

و حالا بررسي مسايلي که عنوان کرده بودين:

 

مطلب اولي که ذکر شده بود اين پرسش بود که مديريت کجاست و

حالش چطوره؟

فکر ميکردم در ابتداي شروع فعاليتم قبل از هر چيز متني گذاشتم که

گوشه اي از آن جواب اين سوال را هم در بر ميگرفت! بنده هيچگونه

اطلاعي از احوالات و موقعيت و مکان فعلي ايشون ندارم. فکر ميکنم

اگه صداقت و صراحت امروز من باعث دلخوري بشه خيلي بهتره که

فردا ادعاهاي کذبم باعث ضررها و ضربات غير قابل جبران بشه.

حاضرم امروز ناله و نفرين به جون بخرم ولي فردا مطمئنم دعا به

جونم ميکنيد که با تموم اختيارات و آزادي عملي که داشتم سوءاستفاده

نکردم. اين سفر شايد براي غريبه ها ناگهاني به نظر رسيد ولي فکر

ميکنم بچه ها از اين سفر آگاهي داشتند و قبلا شايد بارها و بارها

درباره اش با مديريت به گفتگو نشسته بودند...

 

مطلب دومي که ذکر شده بود اين پرسش بود که من کي ام و به چه حق

و منظوري فعاليتهاي وبلاگ رو ادامه ميدم؟

مطمئنا بنده مادر ترزا نيستم که شناخته شده باشم و الان با يه اسم

همگي منو به ياد بياريد و مشکل حل بشه ولي بي هويت هم نيستم که

از بدو فعاليتم هر روز يه شخصيت و نقش جديد بهم ربط بدين يه روز

بشم مديريت ، يه روز بشم يکي از بچه هاي وبلاگ و کنفرانس سيد ،

يه روز بشم هکر و...

من يه غريبه ام يه غريبه آشنا. دقيقا يک سال پيش با مطلبِ (به رسم

او...) در وبلاگ سيد قلم زدم و در همون زمان با تقريبا دو- سه نفر که

ارتباط نزديکتري با وبلاگ نسبت به ديگران داشتند همکلوم شدم و بعد

از اون ديگر هيچ. البته حضور من در مسايل مربوط به وبلاگ سيد به

همون تاريخ محدود نيست بلکه هميشه بخشي از فعاليت اجرايي وبلاگ

رو عهده دار بودم که فعلا لزومي به باز کردنشون نميبينم تنها به اين

مورد بسنده ميکنم که عکس پُست شروع فعاليت رسميم در وبلاگ سيد

به تاريخ 10- 10- 1386 متعلق به بنده بود. مطمئنا اين هيبت با آن

کارتهاي يادگاري سيد براي افرادي که سر قرارهاي وبلاگ حاضر

ميشدن غريب نيست. نسبت من با مديريت چيز پيچيده اي نيست که 

بخواد فکر شما رو به خودش مشغول بکنه و تخيلات شما رو به کار

بگيره. من همون نسبتي رو با ايشون دارم که شما باهاشون داريد تنها

فرقش اينه که من بيرون اين محيط مجازي و از خيلي قبل تر از شما

بودم. همچنين حضور من در وبلاگ به اين دليل نيست که اتفاق خاصي

افتاده يا من خبر خاصي دارم بلکه فقط به اين دليله که متوجه اين سفر

و پيغامهاي بچه ها شدم به خاطر يه دقدقه ، به خاطر يه دين با کليدي

که نه امروز بلکه از همون اول ساخت اين خونه دل به دستم سپرده

شده بود اومدم به کنيزي...

 

مطلب سومي که ذکر شده بود درباره بچه هاي وبلاگ و کنفرانس سيد 

و  يکسري حرف و حديثها بود؟

بايد به عرضتون برسونم مديريت و بچه هاي ثابت و من به خوبي

همديگه رو ميشناسيم ، با هم دوستيم ، هرگونه ارتباط حضوري و

تلفني و اينترنتيي داريم. قرار دادن اون عکس در اون پُست هم بر اين

دليل بود که به بچه ها اطمينان بدم که وبلاگ سيد دست فرد غريبه اي

نيست. پس فکر نميکنم نيازي يا جايي براي عرض اندام باقي مونده

باشه که افراد همچنان به خیالبافی و...ادامه ميدن و خودشون رو فقط

مضحکه ميکنند...

 

در آخر با توجه تموم توضيحاتي که در اينجا دادم و فکر نميکنم حرفي

باقي مونده باشه ولي

پنجشنبه هفته ديگه به تاريخ 25-11- 1386

ساعت 24:30 کنفرانسي برگزار ميکنم

تا اگر موردي مونده که لازم به بحث و گفتگوست رفع بشه و نتيجه

اون رو هم در همين پُست اعلام ميکنم. افرادي که قصد حضور در اين

کنفرانس را دارند اين هفته در قسمت نظرات پُست آدرس آيدي خودشون

رو بگذارند تا در زمان مقرر به کنفرانس دعوتشون کنم.

...

 

۱۸-۱۱-۱۳۸۶


اين روزها زمزمه هاي زيادي ميشنوم...

تصميم گرفتم يکبار براي هميشه قسمتي را براي پاسخ به سوالات شما

عزيزان در رابطه با وبلاگ سيد و مسايل و اشخاص مرتبط با آن

اختصاص بدم.

اونايي که جلسات پرسش و پاسخ خصوصي با ديگران راه انداخته اند،

اونايي که تا ديروز در حد نظر گذاشتن وبلاگ سيد هم به زور بودن و

امروز پاي ثابت کنفرانس با بچه هاي سيد شدند، اونايي که هنوز به

دنبال اختشاش و تخريب شخصيت خلق الله اند، اونايي که براي ارضاي

حس کنجکاويشون و نه نگرانيشون هر کاري از دستشون برمياد دريغ

نميکنند و کارشان به قسم دادن و مديون کردن ديگران هم رسيده،

اونايي که شريک دزد و رفيق قافله بودند و خيال زرنگي در سرشون

بود، اونايي که... خوب ميفهمند منظور من از پاسخ به سوالات چيه.

سوالاتتون رو در قسمت نظرات اين پست بگذاريد و من در همون

کامنتي که گذاشتيد جوابتون رو خواهم داد و امکان داره در آخر متني

در رابطه با سوالات شما به همين پست اضافه شود. همچنين اگر

خواهان حل يا پاسخگويي مسائل به طـُرق ديگر هستيد مانند تشکيل

کنفرانس يا... ميتونيد عنوان کنيد تا در صورت امکان با برنامه ريزي

ميسر شود.

در ضمن يادتون باشه رسيدگي، جوابگويي و رفع هر گونه مسئله اي

در رابطه با وبلاگ سيد و مسائل مربوط به آن فقط در وبلاگ سيد

صورت ميگيرد پس به دنبال آن نزد شخص يا وبلاگ يا... ديگري

نباشيد.

۱۳-۱۱-۱۳۸۶

+ نوشته شده در روز  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

سالروز ولادت امام موسی کاظم (ع) ...

+ نوشته شده در روز  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

بچه ها با کينه گفتند، اي رقيه تو يتيمي
دخترک بيچاره هستي، بي پدر چون يک نديمي
کفش تو کو؟ معجرت کو؟ بي پدر اينطور باشد
کولي آواره! ديدي؟ ثابتت شد تو يتيمي؟

کودکي با دست ميزد ، پشت زخمش روي شانه
کو جوابت، اي يتيم و مو سفيد اين ميانه
هر که را ديدم به اين سن ، باب دارد ؛ سقف دارد
پس عزيزت کي مي آيد ، اي خرابه آشيانه؟

کودکي ديگر به او گفت از دروغت توبه کن تو
اين يتيمان زمانه جملگي باشند چون تو
آن پدر دوسَت ندارد، ساده لوح ساده انديش
اين سفر هم يک دروغ است ، از گناهت توبه کن تو

دخترک مِن مِن بکرد و در خموشي گريه سر داد
اشکهاي ناز خود را از خجالت ساده پَر داد
اي پدر پس کي ميايي ، اين يتيمي چيست ديگر
آستين پاره ي او گونه ي خيسش هدر داد

اي عزيزم من کنيزت ، واقعاً دوسَم نداري؟
تو رها کردي مرا تا خو بگيرم کنج خواري
صد هزاران بار گويم مثل عمه باز گويم
دوستت دارم اگر چه ، واقعاً دوسَم نداري

راه ميرفت و ز چشمش قطره ها الماس ميشد
جاي پاي کوچک او قبله گاه ياس ميشد
لحظه اي که درد از تو سينه اش را خُرد ميکرد
ذکر لبهاي قشنگش اي عمو عباس ميشد

کنج مخروبه دو زانو تکيه بر ديوار آن داد
اي خوشا ذهن يتيمي پر بگيرد گردد آزاد
ياد بابا در وجودش ، مست ميشد چشم هوشش
خواب ميبيند پدر را در فلک بر روي يک باد

هر چه او با پاي زخمي لنگ ميزد سوي بابا
دور ميشد دست کوچک از سر ابروي بابا
دوستت دارم عزيزم لحظه اي من را بغل کن
ديد با چشم کبودش خون خشک روي بابا

او پريد از خواب خسته ، حيف قلب او شکسته
راستي! بر روي بابا ، کي ز خون حجله بِبَسته
گريه سر زد ، عمه زينب! از سفر برگشته بابا
من خودم ديدم همين جا در کنار من نشسته

گريه سر داد و فلک را از غمش يک دست پوشاند
گريه سر داد و دو پلک چشم را از آب نوشاند
لحظه اي که حاصل او در طبق آرام خنديد
دوست زينب روي چشم دخترک را زود پوشاند

ساکت و مبهوت گشته از سَرِ خونين بابا
دست ميزد مثل مادر جبهه ي پُر چين بابا
روي او را ديد ميزد ، گونه اش را لمس ميکرد
در بغل ميذاشت محکم صورت خونين بابا

دخترک بيهوش گشته روي رگهاي بُريده
بوسه زد بر لعل پاره ، بر همان چشم دريده
آرزو ميکرد دختر ، حاجتش را زود گيرد
کوچکِ پير خرابه به عزيز خود رسيده

کودک شامي ببين که او پدر دارد چه شيدا
خواب رفته در کنارش ميکند با عشق سودا
او يتيمي بي پدر شد ، ليک عشقش داده بر باد
عاشق و معشوق اين سان در کدامين جاست پيدا

+ نوشته شده در روز  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

تاريخ ولادت: 1276 هجري قمري

محل ولادت: ميبد يزد

تاريخ وفات: 1355 هجري قمري

محل دفن: قم ( در جوار آرامگاه حضرت معصومه )

محل تحصيل: يزد - سامرا - کربلا - نجف

اساتيد: حضرات آخوند محمد کاظم خراساني ، ميرزا محمد تقي شيرازي و ...

شاگردان: محمدرضا گلپايگاني ، سيد روح الله موسوي خميني ، محمدعلي اراکي ، حاج ميرزا جعفراشراقي ، حاج سيد شهاب الدين محمد حسين حسيني مرعشي نجفي و ...

تاليفات: رسائلي در فقه و اصول - کتاب الصلوه ، کتاب مفصّلي درباره مسائل نماز و ...

پدرش محمد جعفر نام داشت. در شش سالگي يکي از بستگانش معروف به مير ابوجعفر که آخوند بود به مهرگرد آمد و تحصيل عبدالکريم را عهده دار شد و با رضايت پدر و مادرش ، او را به اردکان برد و به مکتب سپرد. عبدالکريم روزها در درس استادان حاضر مي‎ شد و شبها در خانه ميرابوجعفر به سر مي‎ برد و گاهي در شبهاي جمعه به منظور ديدار با پدر و مادر راه مهرگرد را پيش مي گرفت. با درگذشت پدر مدتّي از تحصيل باز ماند امّا بعد از چندي به حوزه علميه يزد رفت و در مدرسه محمد تقي خان سکني گزيد و به تحصيل علوم اسلامي پرداخت.
در 18 سالگي به همراه مادرش با کاروان زيارتي به عراق رفت. چند سالي در کربلا در محضر آيت‌الله فاضل اردکاني بود و پس از آن با راهنمايي استادش به سامرّا و به محضر ميرزاي شيرازي رفت.
شيخ عبدالکريم دوازده سال در سامرّا به تحصيل پرداخت و در اين مدت از درس‌هاي فقيهاني چون آيت‌الله سيد محمد فشارکي و آيت‌الله نوري سود برد.
شيخ عبدالکريم پس از رحلت ميرزاي شيرازي به نجف و پس از مدت کوتاهي از آنجا به کربلا رفت. اينجا بود که او لقب حائري را براي خود برگزيد. (حائر در لغت به گودالي گفته مي‎شود که در آنجا آب جمع مي‎شود. زمين کربلا را حائر مي‎ خوانند.)
آيت‌الله حائري در اين مدّت دو درس عمده خارج اصول و فقه آموزش مي‌ داد و باقي اوقاتش را در اختيار طلاب قرار داد و علاوه بر اينها ، چون آيت‌الله ميرزا محمدتقي شيرازي مرجع تقليد شيعه احتياطات خود را به ايشان ارجاع داده بود ، پاسخگويي به مسائل ديني مردم را نيز بر عهده گرفت.
به دنبال نفوذ استعمار انگليس و آشوب هاي کشور عراق ، از نجف به ايران بازگشت. در سال 1332 هجري قمري حوزه اي در اراک بنيان نهاد و 8 سال به پرورش فضلا و طلاب پرداخت و در سال 1340 هجري قمري به قم مهاجرت و اقدام به تاسيس حوزه علميه قم کرد و از سال 1340 تا سال 1355 رياست تامّه و مرجعيت کامل شيعيان را برعهده داشت. مسئوليت سنگين مرجعيت او را از پرورش طلاب مستعد باز نداشت ، چنان که حدود 100 نفر از شاگردانش به مرز اجتهاد رسيدند و برخي از آنان در شمار مراجع بزرگ درآمدند.
از ويژگي هاي اين مجاهد نستوه ، نوآوري و انديشه باز و دور از هر گونه تحجر بود. از اين رو اعتقاد داشت طلبه ها زبان هاي انگليسي ، فرانسه و ... را بياموزند تا احکام نوراني اسلام را به جهانيان برسانند. وي براي هدر نرفتن استعدادها تخصص در فقه را مطرح کرد.
خلوص و حسن معاشرت با مردم و ساده زيستي و گريز از شهرت ملکه حيات وي بود. وقتي شنيد يکي از علماي ساوه مردم را به تقليد از ايشان فرا خوانده، سخت ناراحت شد و فرمود: (( چرا چنين کردي؟ مگر وزن کرده اي که علم من از ديگران بيشتر است؟! ))
کثرت فعاليت ها و مشکلات مربوط به حوزه ، ذهن دقيقش را از رسيدگي به حال نيازمندان غافل نمي کرد. طلبه اي به خاطر قرضي که داشت خجالت مي کشيد از مسير بازار بگذرد. وقتي به مدرسه برگشت، مقسم شهريه حاج شيخ عبدالکريم سراغ اين طلبه را گرفت و مبلغي را از طرف ايشان به او داد ، طلبه پول را شمرد و ديد درست به اندازه قرضش است!
ايشان در مقابل حوادث و مسائل سياسي در اوايل روي کار آمدن رضا شاه پهلوي و ماجراي کشف حجاب همواره صبر و بردباري را پيشه خود ساخت و براي حراست از حوزه نوپاي قم تلاش بسياري نمود و همواره مي ‎فرمود: (( من حفظ حوزه را اهم مي‎دانم. )) آيت‌الله حائري در ماجراي کشف حجاب بارها با رضا شاه برخورد و ستيز نمود. معروف است که پس از ماجراي کشف حجاب و کشتار مسجد گوهرشاد ايشان هيچ گاه حال و روز خوشي نداشت و اين اندوه را تا پايان عمر در دل داشت.
سه چهار ماه پيش از رحلتش گاهي مي فرمود: (( فَيا مَوتَ زُر ، انّ الحيوة ذميمة )) ( اي مرگ بيا که زندگي نکوهيده و بي ارزش است! )

+ نوشته شده در روز  شنبه بیستم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

1 محرم ؛ جنگ ذات الرقاع بين مسلمانان و قبايل اطراف مدينه - دعوت امام حسين (ع) از عبيدالله بن حر جعفي براي ياري کاروانش و رد اين دعوت

2 محرم ؛ ورود امام حسين (ع) به کربلا

3 محرم ؛ ورود عمر بن سعد به کربلا

7 محرم ؛ ملاقات امام حسين (ع) و عمر بن سعد - فرمان بستن آب به روي کاروان امام حسين (ع) از سوي ابن زياد

9 محرم ؛ محاصره خيمه هاي کاروان امام حسين (ع) - امان نامه براي فرزندان ام البنين (ع) - درخواست مهلت يک شبه براي تعويق انداختن جنگ از سوي امام حسين (ع) به عمر بن سعد

10 محرم ؛ شهادت امام حسين (ع) و 72 تن از ياران ايشان چون: حضرت عباس (ع) ، حضرت علي اکبر (ع) ، حضرت علي اصغر (ع) ، حضرت قاسم (ع) ، حضرت عبدالله (ع) ، حبيب بن مظاهر اسدي کوفي ، مسلم بن عوسجه ، حر بن يزيد رياحي ، جون مولي ابي ذرالغفاري ، همسر وهب و... - وفات ام سلمه همسر پيامبر - به درک واصل شدن ابن زياد به دست ابراهيم بن مالک اشتر نخعي

11 محرم ؛ حرکت کاروان اسرا به سوي کوفه

12 محرم ؛ دفن بدن مطهر شهداي کربلا - ورود کاروان اسرا به کوفه

13 محرم ؛ مجلس ابن زياد - شهادت عبدالله بن عفيف از اصحاب امام علي (ع) به دست ابن زياد

15 محرم ؛ فرستادن سرهاي مطهر شهدا به سوي شام

19 محرم ؛ حرکت کاروان اسرا به سوي شام

20 محرم ؛ دفن بدن جون مولي ابي ذرالغفاري

25 محرم ؛ شهادت امام سجاد (ع)

26 محرم ؛ شهادت علي بن الحسن المثلث

28 محرم ؛ وفات حذيفة بن يمان از اصحاب پيامبر (ص) و امام علي (ع) - تبعيد امام جواد (ع) از مدينه به بغداد به دستور معتصم - ورود کاروان اسرا به بعلبک

29 محرم ؛ ورود کاروان اسرا به شام

آخر محرم ؛ نوشته شدن صحيفه ملعونه با محتواي جلوگيري از به خلافت رسيدن امام علي (ع) - وفات ماريه قبطيه همسر پيامبر

+ نوشته شده در روز  جمعه نوزدهم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

تاریخ ولادت: 1317 هجری قمری 

محل ولادت: تبريز

تاریخ وفات: 1393 هجری قمری 

محل دفن: قم

محل تحصيل: نجف - مشهد - قم

اساتيد: حضرات اقا ضياءالدين عراقی ، محمد حسين غروي اصفهاني ، ابوالحسن اصفهاني و...

استاد عرفان: سید علی قاضی طباطبایی تبریزی

شاگردان: ميرزا احمد پاياني ، ميرزا ابوطالب تجليل و...

ايشان فرزندعارف واصل ايت الله سيد احمد قاضي وبرادرزاده استاد كل مرحوم سيد علي قاضي بود وبا علامه طباطبايي وبرادرش سيد محمد حسن الهي رابطه نزديكي داشت . با وجود موقعيت بالاي علمي ذره اي تكبر وغرور دراوراه نداشت . تواضع وادبش زبانزد بود وباانكه خود مجتهدي مسلم بود در درس ديگر اساتيد شركت ميكرد . بسيار كم خواب وكم خوراك بود وهمواره ازبيتوته در مسجد سهله با حسرت ياد مي كرد .
چنان با مردم مي زيست كه كسي گمان نمي برد ايشان داراي چنان مرتبه بالايي از فضل ودانش باشد . فرزندش مي گويد:"براي تهيه نان شخصادر صف مي ايستاد وهر قدر نانوا اصرار مي كرد كه من نان را برايتان به منزل ميفرستم نمي پذيرفت ."
يك باردر محضر علامه سيد محمد حسين طباطبايي سخن ودانش وتقواي ايت الله سيد حسين به ميان امد . مرحوم علامه فرمود:" ايشان از جهت فضل كمتر از اقايان فعلي قم نبود جز اينكه اواز بيت انزوا بود مرحوم پدرش اقا سيد احمد قاضي ومرحوم حاج ميرزا علي قاضي كه عموي ايشان ويكي از اساتيد ما بود ونيز جدش مرحوم اقا سيد حسين كه از شاگردان مرحوم ميرزاي شيرازي بود همينگونه درانزوا بود . "
ايت الله سيد حسين قاضي درزمان جواني با حضرت امام خميني (ره) مباحثه علمي داشتند ومرحوم امام هم از حالات ايشان اطلاع كافي داشت ودر اغلب موارد از نفس اين ايت الله استفاده مي كرد . حضرت امام (ره) به مرحوم مصطفي فرموده بود:"اقا سيد حسين قاضي داراي موت اختياري است وقدرت اين دارد كه هر وقت بخواهد روح رااز بدن خود خلع كرده باز مراجعت كند ."
اودراستخارهه يد طولايي داشت . افراد دردمند بسياري با نفس گرم والهي اش شفا يافتند وگرفتاراني با دعاي اوازبند رها شدند . مرحوم سيد احمد خميني مي فرمود:"همسرم دربيمارستان بستري بود وحال وخيمي داشت ايت الله سيد حسين قاضي دركاغذ چيزي نوشت وفرمود:" اين را پهلوي خانم بگذار ولي نخوان !خوب مي شود" من با توجه به حالاتي كه از ايشان سراغ داشتم عمل كردم وهمسرم خوب شد . پزشكان مصر شدند كه ان كاغذ چه بود . به اصرار بيش از حد ان ها كاغذ را گشودم وديدم فقط نوشته :"بسم الله الرحمن الرحيم "
يه هفته قبل از رحلت زمان فوت ومكان دفن خويش را به اطرافيان گفته بود .

+ نوشته شده در روز  جمعه نوزدهم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

 

چه راحت در عرض يک ثانيه رو کاغذ خودنمايي ميکنه: نوزده ماه گذشت... انگار حرف يه پلک زدنه... آره يه پلک زدنه پلکي که تو بر هم گذاشتي و ديگه باز نکردي و حالا نوزده ماه ازش ميگذره...
سيد روز به روز که ميگذره بيشتر حس ميکنم که تو روزگارم کمي، بيشتر حس ميکنم که گرماي وجودت ديگه پشتم نيست... چقدر سرده بي تو بودن، انگار تو سردخونه ام، بدنم يخ کرده...
سيد يادته وقت رفتنت؟؟؟ يادت مياد همه ميگفتن تنهامون نذار... ولي من تنها کسي بودم که زير گوشت نجوا کردم تنهات نميذارم... تو رفتي اونا موندن و تنهاييشون!!! چه تنهايي شلوغي دارن اين جماعت!!!... ولي من نموندم، تنهات نذاشتم، چون تنهايي من با اونا فرق داشت، شلوغ نبود...
سيد با برزخ اين روزام چيکار کنم؟؟؟ اين برزخ از چله هم گذشت، ما برا همه چيزمون چله ميبستيم، اين چله چهل ماهه است يا چهل ساله؟؟؟... اين چه قسمتيه که روز الست برا خودم رقم زدم سيد!!!؟ ميبيني همه چيزم غير آدميزاديه... خوب چي ميشد اون روز که آدميت رو قسمت ميکردن منم صدا ميزدي؟ چرا من هميشه همه چيزمو با تو قسمت ميکنم اونوقت تو بايد هميشه تک خوري کني؟ اينه رسمش سيد!!!...

+ نوشته شده در روز  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

سالروز شهادت امام علی بن الحسین (ع) را تسلیت عرض مینمایم

+ نوشته شده در روز  شنبه سیزدهم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

+ نوشته شده در روز  جمعه دوازدهم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

بگشاي در که يار ز خُم نوش جان کند                                       
                                                    راز دورن خويش ز مستي عيان کند
با دوستان بگو که به ميخانه رو کنند                                         
                                                تا يار از خماري خود داستان کند
بردار پرده از دل غمديده ات که دوست                                       
                                                   اشک روان خويش ز دامن روان کند
با گل بگو که چهره گشايد به بوستان                                         
                                              تاطير قدس راز نهان را بيان کند
جامي بيار بر در درويش بي نوا                                              
                                                تا راز دل عيان بر پير و جوان کند
بلبل به باغ ناله کند همچو عاشقان                                            
                                              گويي که ياد از غم فصل خزان کند
بگذار دردمند فراق رخ نگار                                                  
                                              از درد خويش ناله و آه و فغان کند

+ نوشته شده در روز  چهارشنبه دهم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

هفت روزه داغدار شدیم... داغی که تا ابد با آتیشش میسوزیم... میگن پسرعلی یتیما رو تنها گذاشته... آقا تا کي خون به جيگرم بريزم؟؟؟ آقا تا کي اشکامو از همه پنهون کنم؟؟؟ آقا تا کي لطمامو بپوشونم؟؟؟ آقا تا کي سکوت کنم و از غمت ضجه نزنم؟؟؟ آقا تا کي...
آقا بچه ها سراغتونو از من ميگيرن... آقا بچه ها شما رو ميخوان... آقا بچه ها نميفهمن يتيمي يعني چي... آقا چي بگم چي جوابشونو بدم...
واااااااااااااااااااااي آتيش ميگيره دلم وقتي بچه ها بهونتونو ميگيرن... ميسوزم خاکستر ميشم وقتي زمین و اسمونم به حرف میان که بي معرفتي کردي بي وفايي کردي رفتي ، فکر ما رو نکردي ، بي رحم، دوسمون نداشتي ، سنگدل ، حلالت نميکنیم ازت راضي نميشیم اگه برنگردي...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ چه آتيشي رو دلم ميذاره اين حرفا... ميدونم ميخوان با اين حرفا برگردي ولي من طاقت شنيدن ندارم آخه تو که با اين حرفا برنميگردي اينو چطوري بهشون حالي کنم آقاااااااااااااااااااا...

 

تو بي معرفتي!؟ تو که معرفت يادشون دادي!؟... تو بي وفايي!؟ تو که وفاداريت جلو چشمشون بود!؟... تو فکر خودت بودي و فکر هيچکسو نکردي!؟ تو که تا لحظه آخرم فکر خيمه ات بودي!؟... تو خودخواه بودي و هيچکسو دوست نداشتي!؟ تو که همه زندگيتو دادي تو راه خدا و بندگان خدا!؟... تو بي رحم و سنگدل بودي!؟ دريا دل تر و رئوف تر از تو هم مگه ديده بودن!؟... تو رو حلالت نميکنن از تو راضي نيستن!؟ تو که هر لحظه بي گناه حلاليت طلبي ميکردي تو که در حقشون سراسر صبر و گذشت بودي تو که تکتکشون به حلال کردنت محتاجن!؟... اين حرفا رو به تو ميزنن يابن رسول الله!!!
نه من طاقت شنيدن ندارممممممممممممم... از قهر خدا ميترسممممممممممممم... نکنه اين حرفا به عرش خدا برسه که عرش هم ميلرزه از اين حرفا چه برسه به دل من...
غريب مـــــــــــــــــــــــــــــــــادر مظلوم حسينــــــــــــــــــــــــــم...

 

يا حسين من فداي تو ، ميشکنم سر براي تو

                             قاتلم روضه هاي تو ، خانه ام کربلاي تو

روز محشر هم حساب و هم کتابم با عليه

                             وقتي مُرديم در بهشتم ما ميسازيم زينبيه

ثارالله من با تو مستم

                    ثارالله کلب تو هستم

                                       ثارالله سالار زينب

                                                        ثارالله سالار زينب

يا حسين دل براي تو ، دل شده مبتلاي تو

                            ميپرد در هواي تو ، سرمه ام خاک پاي تو

روز محشر روز عدله بيمي از آتش ندارم

                            من نميسوزم در آتش چون حسين را دوست دارم

ثارالله رویت پرستم

                 ثارالله کلب تو هستم

                                    ثارالله سالار زينب

                                                     ثارالله سالار زينب

کربلا شهر دلبره ، کربلا عرش اکبره

                       از همه عالمين سره ، ديوونه اونجا مضطره

روي قلبم حک نمودم من اسير زلف يارم

                       آري از شال عزايت من نميدم در دو عالم

ثارالله سالار زينب

ثارالله سالار زينب

ثارالله سالار زينب

ثارالله سالار زينب

+ نوشته شده در روز  جمعه پنجم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

ولادت: 1285 هجري قمري

محل ولادت: تبريز

وفات: 1366 هجري قمري

محل دفن: نجف

محل تحصيل : تبريز ، نجف

اساتيد: حضرات آخوند ملا محمد كاظم خراساني ، شيخ محمد حسن مامقاني ، محمد فاضل شربياني ، ميرزا حسين خليلي و ...

استاد عرفان: سيد حسين قاضي طباطبايي

شاگردان : سيد محمد حسين طباطبايي ، سيد محمد حسن الهي طباطبايي ، سيد حسن مسقطي ، سيد هاشم حداد و ...

تآليفات: شرح دعاي سمات ، تفسير بخشي از قرآن كريم و...

از ابتداي جواني تحصيلات خود را در علوم حوزوي آغاز كرد و در 1308 هجري قمري رهسپار نجف اشرف شد . تلاش او در راه كسب دانش در 27 سالگي به ثمر نشست و به درجه ي اجتهاد رسيد. جوهره سلوك را از پدر بزرگوارش داشت. امام خميني (ره) در مورد آيت الله سيد علي قاضي فرمود: (( قاضي كوهي بود از عظمت و مقام و توحيد. )) عظمت اين كوه توحيد تا آنجا بود كه سيد هاشم حداد در مورد ايشان مي گفت: (( از صدر اسلام تا كنون عارفي به جامعيت او نيامده است. ))
اين كوه عظيم توحيد طي سه دوره ، اخلاق و عرفان اسلامي را با كلام نافذ و عمل صالح خويش تدريس فرمود و در هر دوره شاگرداني پرورش داد كه هر كدام از بزرگ مردان وادي علم و عرفان اند. او از مفسران نامدار شيعه است كه روش تفسير قرآن به قران داشته است .
در كتاب مفاخر آذربايجان چنين آمده: (( عارف واصل و زاهد بي بديل ، حضرت آيت الله سيد علي قاضي تبريزي ، تفسيري ترتيب داد و چون به سوره ي انعام ، آيه ي " قل الله ثمّ ذرهم " (بگو خدا و رهايشان كن) رسيد ، تفسير را رها كرد. ))
در احوالات ايشان نقل است كه تا چهل سالگي نشاني از فتح باب نمي ديد و در طلب آن گوهر مقصود ، چنان خود را به ضوابط و آداب شرع و رعايت مستحبات و مكروهات ملزم ساخته بود كه به حسب عادت بشري هيچ مستحبي از او فوت نمي شد. تا جايي كه بعضي معاندان مي گفتند: (( قاضي كه اين قدر خود را مقيد به آداب شرع كرده ، شخص ريايي و خود نماست! )) خود ايشان مي فرمود: (( چون بيست سال تمام چشم را كنترل كرده بودم چشم ترس براي من آمده بود ، چنان كه هر وقت مي خواست نا محرمي وارد شود از دو دقيقه قبل خود به خود چشمهايم بسته مي شد. )) تا اينكه يك بار كه به حرم حضرت الله ابوالفضل (ع) مي رفت در راه سيدي ديوانه به او گفت: (( سيد علي! امروز مرجع اولياء در تمام دنيا حضرت ابوالفضل(ع) است! )) و همان شب در حرم مطهر هنگام نماز مغرب ، درها به رويش باز شد.
سال ها در پرده ي مستوري بود و كسي او را نمي شناخت ، تا اينكه يكي از كاسب هاي نجف وقتي از مشهد به نجف اشرف مراجعت كرد به رفقاي خود گفت: (( گذرنامه ي من در مشهد دچار مشكل شده بود و كارم در شهرباني درست نمي شد آقاي قاضي را در حرم ديدم و به ايشان متوسل شدم ، به من گفت " فردا برو شهرباني و گذرنامه ات را بگير!" فرداي آن روز كار من اصلاح شد و برگشتم. )) اما دوستان آن مرد ، انكار كرده ، گفتند كه قاضي در نجف بوده و مسافرت نكرده است. آن مرد نزد مرحوم قاضي آمده و ماجرا را تعريف كرد. اما آقاي قاضي هم قضيه را انكار كرد و فرمود: (( همه مردم نجف مي دانند كه من مسافرت نكرده ام! )) فضلاي آن عصر همچون شيخ علي محمد بروجردي ، شيخ محمد تقي آملي و ... كه جريان را شنيدند نزد مرحوم قاضي آمده و با اصرار از ايشان خواستند كه يك جلسه ي اخلاقي ترتيب دهد. ادب وي نهي شاگردان از كرامات بود.
آنچه او بدان توجه داشت ، عبوديت محض بود و ديگران را نيز به آن دعوت مي كرد. جو نامناسب حوزه ي آن روز نجف ، عرفان و سلوك عرفاني را بر نمي تابيد و به همين سبب ايشان به صوفي گري متهم بود.
يكي از بزرگان هم عصر آيت الله قاضي در مواجهه با ايشان جواب سلام آن مرحوم را نمي داد ، ولي ايشان به شاگردانش توصيه مي كرد: (( برويد پشت سر او نماز بخوانيد، نماز هاي خوبي دارد! )) كرامت او روح دريايي اش بود كه همه ي كينه توزي ها ، مخالفت ها و سعايت ها را در خود محو مي كرد. لطيف بود ، چنان كه نه ذره اي كدورت از مخالفان به دل مي گرفت و نه به نشستن گرد كدورت بر دل ديگران رضا مي داد. يك بار كه براي زيارت به حرم اميرالمؤمنين (ع) رفته بود ، بر خلاف معمول ، بلافاصله و بدون خواندن زيارت نامه از حرم خارج شد. وقتي فرزندش علت را پرسيد در پاسخ فرمود: (( در حرم كسي را ديدم كه مي دانم نسبت به من بغض و كينه اي در دل دارد ، ترسيدم مرا ببيند و دوباره اين بغض در دلش زنده شود و اعمالش از بين برود! ))
آيت الله سيد علي قاضي مي فرمود:(( من هرچه دارم از قرآن و سيدالشهداء(ع) دارم. )) در مجلس روضه ي سيدالشهدا بدون توجه به آنان كه بر او خورده مي گرفتند ، كفش ميهمانان را جفت كرده تميز مي كرد. آيت الله سيد ابوالقاسم خويي مي فرمود: (( من هر وقت مي رفتم مجلس آقاي قاضي ، كفشهايم را مي گذاشتم زير بغلم كه مبادا آقاي قاضي آنها را جفت كرده يا تميز كند. ))
آيت الله شيخ عباس قوچاني مي فرمود : (( از لحاظ توكل احدي را مانند قاضي نديدم. آن چنان مانند كوه استوار بود كه مسائل مختلف اجتماعي و زندگي ابداً خم بر ابروي ايشان نمي آورد. )) مرحوم قاضي با آن عائله ي سنگين در فقري شديد به سر مي برد و مدت ها خوراكش نان خشكي بود كه در كاسه ي آب فرو مي برد. مي فرمود: (( برزخ من در دنيا فقر است و ديگر در برزخ مشكلي ندارم. )) و با همه ي اين احوال مي گفت: (( من لنگه كفش انسان كامل هم نمي شوم. ))
آن فريد عصر و يگانه ي دوران ، صاحب مقام تشرف بود . خود مي فرمود: (( من آن عبارتي را كه حضرت حجت (عج) هنگام ظهورشان مي فرمايند و اصحاب پراكنده مي شوند را مي دانم! )) و وقتي از تشرف ايشان نزد حضرت ولي عصر (عج) پرسيدند پاسخ داد: (( كورست چشمي كه صبح از خواب بيدار شود و در اولين نظر نگاهش به امام زمان نيافتد! ))
استاد سيد محمد حسن قاضي نقل مي كند:(( روزي پشت سر ايشان راه مي رفتم كه شيخي آمد جلوي راهش را گرفت و گفت: "از كجا معلوم اين حرفهاي تو درست باشد؟ من مي خواهم از خود حضرت ولي عصر بشنوم" آيت الله قاضي در جواب فقط گفت: " خب بيا برويم تا بشنوي." در همان هنگام ديدم اثري از شهر نيست و ما در بياباني قدم مي زنيم از دور بلندي معلوم بود كه افرادي در حال رفت و آمد از آن بودند. هنگامي كه نزديك آنجا شديم آن شيخ پشيمان شد و گفت: "نه نمي خواهيم مرا بر گردان!" آقاي قاضي گفت: " خودت اصرار داشتي كه ببيني !" گفت: " نه نمي خواهم!" و من ديدم دوباره در همان شهر و همان كوچه هستيم. )) اواخر عمر شريفش مي فرمود:(( در سينه ام آتش است! اين آتش ساكت نمي شود. )) دائم آب مي خورد و اين بيت از مثنوي مولوي را با خود تكرار مي كرد:

گفت من مستقي ام آبم كِشد            گرچه ميدانم كه هم آبم كُشد

از آيت الله سيد ابوالقاسم خويي نقل است كه فرمود: (( در ايام وفات استاد اخلاق ، آقا ميرزا علي قاضي تناثر نجوم رخ داد و اين به جهت رفعت مقام آن مرحوم بود. من كه خودم اين واقعه ي شگفت انگيز را با چشمان خودم ديدم ، نمي توانم انكار كنم. ))
وقتي از آيت الله بهجت در مورد آيت الله سيد علي قاضي پرسيدند ، گريست و فرمود: (( چه كنم كه قلمي آن قدر قدرتمند نيست كه بتواند هر چه را در مورد قاضي بوده بنويسيد. ))

شرح حال اين عارف كبير در كتاب عطش از انتشارات مؤسسه ي فرهنگي مطالعاتي شمس الشموس آمده است.

+ نوشته شده در روز  پنجشنبه چهارم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 

چرا اين روزا دستم به نوشتن نيست!!! چرا هر وقت که وقت نوشتنه وقت گفتنه من کم ميارم آقاااااااااااااااااااااااااا؟؟؟ مگه قلم روي نوشتن داره از مصائب اين روزا...
آقا من اشتباه گفتم اشتباه نوشتم تو شام غريبون که تنهامون گذاشتي... نه تو تنهامون نذاشتي آقا... تو اسيريمون، تو بيابونا، جلو عمر سعد ملعون، جلو ابن زياد ملعون، جلو يزيد ملعون، تو کربلا، تو کوفه، تو شام... تو همراهمون بودي آقا، نه تو تنهامون نذاشتي... ما تنهات گذاشتيم... تنها گذاشتيم بدن بي کفنتو توي کربلا، تنها گذاشتيم سر مبارکتو توي تنور خولي، تنها گذاشتيمت آقااااااااااااااااااااااااااااااااا...
آقا چرا من دق نکردم تو مجلس اون بي شرفا؟؟؟ آقا غيرتم کجا بود وقتي به سر مبارکتون جسارت شد؟؟؟
آقا لعنت به من، لعنت به من، آقا لعنت به من که...

دلم برات تنگ ميشه حسين فاطمه، دلم تنگ ميشه برات آقاااااااااااااااااااااااااا...
بدن آقامو به خاک نسپريد اينجوري... بذاريد يه کم ديگه پيشم بمونه... من هنوز با آقام خداحافظي نکردم... من هنوز روي آقامو نديدم... من هنوز براش قرآن نخوندم... آخه چطوري طاقت بيارم حســـــــــــــــــــــــــين که قرآن خونت بشم، خدا ازم قهرش نميگيره؟؟؟... هنوز نزديکانش نيومدن، بدن آقاموغريبونه به خاک نسپريد...
اي وااااااااااااااااااااااااااااااااااااي حســــــــــــــــــــــــــــــين...

خیلی وقته که دلم بهونه کرده ، غم عالم کنج قلبم لونه کرده

خیلی وقته که دیگه دل تو دلم نیست ، عشق کربلات منو دیوونه کرده

آقا چند وقته دلم به شور و شینه ، ذکر هر روز و شبم فقط حسینه

ندونم چه سریه که خودم اینجام ، ولی قلبم توی بین الحرمینه

همه میگن که یه دست صدا نداره ، کی میگه هر کی بده خدا نداره

تو نگو غریبه ای که رات نمیدم ، کربلا غریب و آشنا نداره

آرزومه که زیر علم بمیرم ، یا بیام یه گوشه از حرم بمیرم

آرزومه اونقدر زنده بشم تا ، تو طواف دستای علم بمیرم

دوست دارم دیوونه تر از همه باشم ، دوست دارم در به در فاطمه باشم

دوست دارم یه ظهر عاشورا آقاجون ، تشنه لب گریه کن علقمه باشم

کربلا اسم کتاب سرنوشتم ، کربلا کعبه عامال و بهشتم

کربلا تنها دلیل زنده بودن ، رو سر دلم با خط خون نوشتم

چی میشه شنیده ها رو من ببینم ، رو به روی حرم ساقی بشینم

کی میشه که مادرت با دست عباس ، مُهر تایید بزنه به روی سینه ام

یعنی میشه آقاجون بها بگیرم ، یعنی میشه اذن کربلا بگیرم

یعنی میشه پای شش گوشه ات با گریه ، بشینم ذکر امام رضا بگیرم

کربلا برا دیدنت چشم انتظارم

           همه لحظه لحظه ها رو میشمارم

                         به خدا خسته شدم بسه جدایی

                                  کی میشه سر روی شش گوشه ات بذارم...

+ نوشته شده در روز  سه شنبه دوم بهمن 1386   به مدیریت ... و با اجرای آخرین یادگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک مدیریت
آرشیو
با مدیریت:
...
با اجرای:
آخرین یادگار
با همکاری:
بچه های وبلاگ و کنفرانس سید
وبلاگ سید معرفی می کند:

وبلاگ سید تقدیم می کند:
دانلود مداحی های سید
کنفرانسهای سید
مجموعه تصاویر سید
لیست سی دی های سید
تصاویر سفر به عتبات
نوشته های دفتر دلم
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
عزیزانم
اولین آشنا
آقا حسین عزیز
آقا سامان عزیز
مهاجر عاشق
مدیون سید
مجنون ذاکر
میکده عشق
شرمنده سید
مدعی محبت
دختر خوبم
لواء الزینب
زائر بقیع
اسوه
مجنون
یادگار یک شهید
یکی از عشاق
مداح مظلوم
انسان کامل
کربلایی حسین عینی فرد
ذاکر بین الحرمین کربلایی نریمان
همدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان